برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
در سرم جنگهای بسیاریست و تنها کشته اش منم یادگاریت داره درد میکشه نمیشه با خواب کنار اومد
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
- کافکا: شبِ بسیار بدی را پشتِ سر گذاشتهام.
- یانوش: به پزشک مراجعه کردهاید؟
لبهایش را جمع کرد. : پزشک..
دستش را بالا برد و بعد رهایش کرد. :
« از خود نمیتوان گریخت. این، تقدیر است. تنها امکانی که برایت میماند، نگریستن است،و فراموش کردنِ اینکه بازیچه شدهای. »
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
گفت از قلبت چه خبر ؟ گفتم بسیار از تو یاد می کند
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم
"به کجا برم غمت را چو تو دست من نگیری
به چه طاقت آورم من که بمانم و بمیری
همه
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
امان از تو ای پاییز آتش به دل
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان