خرید بک لینک
خدایـــاخدایـــا اندکی نفـهمی عـــطــا کــن!خدایـــا، باران، همين، دیگران، دوست مردیم از بـس فهمیـدیم و بــه روی خـودمــان نـیــاوردیــم . . . دنیا خیلی زیباتر خواهد شد اگر بیاموزیم: تهمت نزنیم، مؤدب باشیم،صادق باشیم،انتقاد پذیر باشیم،دیگران را آزار ندهیم،وجدان داشته باشیم،از کسی بت نسازیم،نظافت را رعایت کنیم،از قدرت سوء استفاده نکنیم،پشت سر کسی غیبت نکنیم،به عقاید همدیگر احترام بگذاریم،مسؤلیت اشتباهاتمان را بپذیریم،به قومیت و ملیت کسی توهین نکنیم،به ناموس دیگران چشم نداشته باشیم ودر مورد دیگرانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 22:05

دلتنگی جنگی ست که هیچکس از بیرون به تو حمله نمیکند!

بلکه از درون کشته می شوی...

درد و رنج های هر شخصی مانند اثر انگشتش مختص همان شخص است.

شاید به همین دلیل ساده هیچ وقت درد را نمی شود به کسی حالی کرد...!

ز حد بگذشت صبر اندر غمت یارا

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 11:38

در سرم جنگهای بسیاریست و تنها کشته اش منم یادگاریت داره درد میکشه نمیشه با خواب کنار اومد

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 17:11

- کافکا: شبِ بسیار بدی را پشتِ سر گذاشتهام.
- یانوش: به پزشک مراجعه کردهاید؟
لبهایش را جمع کرد. : پزشک..
دستش را بالا برد و بعد رهایش کرد. :
« از خود نمیتوان گریخت. این، تقدیر است. تنها امکانی که برایت میماند، نگریستن است،و فراموش کردنِ اینکه بازیچه شدهای. »

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1402 ساعت: 19:06

قرارم با پاییز این همه دوری نبوددلتنگمدلتنگی مناسب این موقعیت نیستولی چی میشه کرددله دیگهبخشی از اون خالی شده از حضور فیزیکی توآدمای جدید اومدنخیلی از قبلیا خودشون از ما منفک کردنچون بدرد خودشون و زندگیشون نمیخوردیمیا اصلا بهترین حالتش اینه که دنیایه جدیدی رو تجربه میکنن که خب ما نمیتونیم تو یادشون بمونیمولی این چیزی از دوست داشتنمون نسبت به اونا کم نمیکنهبهرحال خدایا تو سلامت دارشانخلاصه همه این رفتن و امدنها نتونست غم منو کم کنهبعضی وقتا اینقدر نزدیکی که هم بوتو میشنوم هم حست میکنمو این جرعه آب میتونه بغضمو از گلوم رد کنه تا خفه نشمچند روز پیش روز کوچ تو از کنار ما بودرفتیم سر مزارتولی من هنوز نتونستم هویتی به اون جا که منتسب به تو هست و لبخند زیبایی رو که برای اون سنگ کذایی انتخاب کردم رو بدمغروب رسیدم اونجامثل همون غروبی که باهم اومدیم خونه تا بچه ها و مامان ببیننت و بعدش رفتیم وادی که تو موندی و من تنهایی اومدم خونه(مامان بزرگ هم نتونست دوریتو تحمل کنه باهات تو یکزمان کوچ کرد و این تسلی دل من برای غریبانه رفتنت و اینکه چطور تو چشماش نگاه کنم و شرم اینکه بگم بابا اینجاست بود عجب رحمی بهم شد)دوست دار تو تا ابدیاسرچند روز شعر پاییز فروغ رو زمزمه میکنمخواستم املای صحیح اونو پیدا کنم که به شعر شهریار هم برخورد داشتم:کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودمبرگهای آرزوهایم یکایک زرد میشدآفتاب دیدگانم سرد میشدآسمان سینه ام پر درد می شدناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زداشکهایم همچو باراندامنم را رنگ می زدوه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودموحشی و پر شور و رنگ آمیز بودمشاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانیدر کنار قلب عاشق شعله می زددر شرارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 20:33

گفت از قلبت چه خبر ؟ گفتم بسیار از تو یاد می کند

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 20:33

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری

هزار سال بدین حال باز می ماند .

به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب

خروس آیه ی آرامشی نمی خواند .

چا انتظار سیاهی ،

سپیده می داند ؟

فریدون مشیری،تنگنا

دفتر از خاموشی

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 1:34

برای همه ی کسایی که آسیب دیده هستند برای همه ی کسایی که منتظرند برای همه ی کسایی که خشمگین و عصبانی هستند و برای همه ی کسایی که باید حالشون خوب خوب بشه برای همه ی کسایی که باید نفر اول زندگیشون بشن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: جمعه 12 دی 1399 ساعت: 11:31

یك روز....بر روی دستها بلندم میكنند!دوستان، خانواده ...با نوایــــِبه عزت و شرف لا اله الاللهتا خانه ی همیشه گیم ...! گاه آنکه ما را به حقیقت میرساند...«آنان که ما را از زندگی نجات میدهند، خودشان نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: سه شنبه 9 ارديبهشت 1399 ساعت: 6:12

نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهینه بر مژگان من اشکی، نه بر لب های من آهینه جان بینصیبم را پیامی از دلارامینه شام بیفروغم را نشانی از سحرگاهینیابد محفلم گرمی، نه از شمعی، نه از جمعیندارد خاطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: سه شنبه 9 ارديبهشت 1399 ساعت: 6:12

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم "به کجا برم غمت را چو تو دست من نگیری به چه طاقت آورم من که بمانم و بمیری همه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 23:10

دو قدم مانده که پاییز به یغما بروداین همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد......دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟گله هارابگذار!ناله هارابس کن!روزگارگوش ندارد که تو هی شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 23:10

امان از تو ای پاییز آتش به دل

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 23:10

عشق آموخت که در خلوت مردانه خود
خون دل، بهتر از اندیشه دریا شدن است
در جهانی که همه اهل دروغ اند و ریا
آخر قصه عاشق تک و تنها شدن است

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 23:10

در این دنیا تک و تنها شدم من گیاهی در دل صحرا شدم من چو مجنونی که از مردم گریزد شتابان در پی لیلا شدم من چه بی ثمر می خندم چه بی اثر می گریم به ناکامی چرا رسوا شدم من چرا عاشق، چرا شیدا شدم من من آن شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 23:10

صفحه بندی