خرید بک لینک

قرارم با پاییز این همه دوری نبود

دلتنگم

دلتنگی مناسب این موقعیت نیست

ولی چی میشه کرد

دله دیگه

بخشی از اون خالی شده از حضور فیزیکی تو

آدمای جدید اومدن

خیلی از قبلیا خودشون از ما منفک کردن

چون بدرد خودشون و زندگیشون نمیخوردیم

یا اصلا بهترین حالتش اینه که دنیایه جدیدی رو تجربه میکنن که خب ما نمیتونیم تو یادشون بمونیم


ولی این چیزی از دوست داشتنمون نسبت به اونا کم نمیکنه


بهرحال خدایا تو سلامت دارشان

خلاصه همه این رفتن و امدنها نتونست غم منو کم کنه

بعضی وقتا اینقدر نزدیکی که هم بوتو میشنوم هم حست میکنم

و این جرعه آب میتونه بغضمو از گلوم رد کنه تا خفه نشم

چند روز پیش روز کوچ تو از کنار ما بود

رفتیم سر مزارت

ولی من هنوز نتونستم هویتی به اون جا که منتسب به تو هست و لبخند زیبایی رو که برای اون سنگ کذایی انتخاب کردم رو بدم

غروب رسیدم اونجا

مثل همون غروبی که باهم اومدیم خونه تا بچه ها و مامان ببیننت و بعدش رفتیم وادی که تو موندی و من تنهایی اومدم خونه

(مامان بزرگ هم نتونست دوریتو تحمل کنه باهات تو یکزمان کوچ کرد و این تسلی دل من برای غریبانه رفتنت و اینکه چطور تو چشماش نگاه کنم و شرم اینکه بگم بابا اینجاست بود عجب رحمی بهم شد)

دوست دار تو تا ابد

یاسر

چند روز شعر پاییز فروغ رو زمزمه میکنم

خواستم املای صحیح اونو پیدا کنم که به شعر شهریار هم برخورد داشتم:

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمهٔ من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم :

چهرهٔ تلخ زمستان جوانی

پشت سر :

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام :

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

فروغ

بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز
شب است و باغ گلستان خزان ریاخیز
ستاره، گرچه به گوش فلک شود آویز
به گوشوار دلاویز ماه من نرسد
گشوده پردهی پائیز خاطراتانگیز
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا
بهار عشق و شبابست این شب پائیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گوئی باز
به عشوه بازدهندش به باد رخت و جهیز
عروس گل که به نازش به حجله آوردند
به خاک و خون همه در انتظار رستاخیز
شهید خنجر جلاد باد میغلتند
بهار سبز کجا وین شراب سحر آمیز
خزان خمار غمش هست و ساغر گل زرد
باین صحیفه رسید است دفتر تا نیز
خزان صحیفهی پایان دفتر عمر است
شباب با چه شتابی به اسب زد مهمیز
به سینمای خزان ماجرای خود دیدم
به غیر خون دلم باده در پیاله مریز
هنوز خون به دل از داغ لالهام ساقی
دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز
شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد
که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز
عزیز من مگر از یاد من توانی رفت
پریوشا، تو ز دیوانه میکنی پرهیز
پری به دیدن دیوانه رام میگردد
مگر به حجلهی شیرین گذر کند پرویز
نوای باربدی خسروانه کی خیزد
که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز
به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک
که شهریار ز شوق و طرب کنی لبریز
تو هم به شعشعه وقتی به شهر تبریز آی

و دیگری

خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
خدایا این شبآویزان چه میخواهند از جانم
خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد
به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
پریشان یادگاریهای بر بادند و میپیچند
چه جای من که از سردی و خاموشی ز مستانم
خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد
شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم
سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم
نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم
نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من
به اشک توبه خوش کردم که میبارد به دامانم
شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی
که من واخواندن این پنجهی پیچیده نتوانم
گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی
که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم
کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام
شب پائیز تبریز است در باغ گلستانم
سرود آبشار دلکش پس قلعهام در گوش
من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم
گروه کودکان سرگشتهی چرخ و فلک بازی
به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم
به مغزم جعبهی شهر فرنگ عمر بیحاصل
به زورقهای صاحب کشتهی سرگشته میمانم
چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن
چه میگویم نمیفهمم چه میخواهم نمیدانم
ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین
من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم
به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان
به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم
کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز
که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم
فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن

شهریار

برچسب: نویسنده: ساناز عباسیان تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 20:33

صفحه بندی