
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم

"به کجا برم غمت را چو تو دست من نگیری
به چه طاقت آورم من که بمانم و بمیری
همه اشک می فشانند که تو را ز دست دادند
همه درد من از آن است که ندیدمت به پیری"
بابا دل گرفته ام بیشتر گرفت از غریبی ات در سالروزت ...
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان