تو اولین خیابون ایرون یهو بین باد و بارون
ناخودآگاه لبخندی به لبم نشست
خندم شکست
بچه شدم
تو سی سالگی
زیپ کاپشنمو باز کردم و کلاهشو برداشتم و منتظره تاکسی بودنو بیخیال شدم و رفتم تو پیاده رو
از سره شهربانی سواره رویاهام شدم و سره چهار راه سپه پیاده شدم به اجبار
همینم خوبه تو این اوضاع وانفسای بکش بکش زندگی
تو این گیرو داره انتخابه سخت
این بچگی و خیس خالی شدن بی حکمت نیست
چقدر دنیا خودشو با ما چسبونده
امسال اولین بار پاییز رو حس کردم
خداجون مچکریم....
برچسب:
نویسنده: ساناز عباسیان